سلامی دوباره

سلامی چو بوی خوش اشنایی

آسمون چشماتو وا کن منم اون ابرا رو دارم

 

 نمیخوام مثل همیشه با همه وجود ببارم

 

توی این دنیای بی رحم دل من پر از عذابه

 

کاش میشد وجدانم این جا واسه ساعت ها بخوابه

 

میدونم دوس داشتن تو واسه ی من یه گناهه

 

دل من روشن از این عشق دل تو چقد سیاهه

 

تو همون پنجره بودی که منو کردی گرفتار

 

من شدم عاشق عاشق تو شدی بیزار بیزار

 

داری میری با نگاهت دلمو شکستی آخر

 

شایدم با رفتن تو روزای من بشه بهتر

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 21:45 توسط الهام|

با یادت شمع های خاموش زندگیم را روشن میکنم


تا شاید روزی انتظارم به سر آید و همچون یعقوب پیامبر عطر

وجودت سوی از دست رفته چشمانم را به من باز گرداند


و بار دیگر ببینمت در انتهای کوچه های تنهایی


و یا شاید صدای قدم هایت ترمیم کند قلب شکسته ام را


و یا شاید برق چشمانت التیام بخشد درد بی امانم را


و یا شاید به خاطر بیاوری محبت های پنهان شده در پس نقاب لبخند ها را


تا شاید باز گردی و ببینی گم شدنم را بی هیچ حرفی در پس چهره ی زمان


در پس چهره ی ابدیت


و تا آخر بیداری.......................

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 23:47 توسط الهام|

زندگانيم را آب برد

همان آبي كه از چشمه ي چشمانم جاري شد

زندگانيم نابود شد

با آه سردي كه از شكستگي قلبم ساطع شد

و خاكستر وجودم را بي رحمانه بر باد داد

زندگانيم ناجوانمردانه بر باد رفت

با بي عدالتي دل هاي نا مهربان

دلهايي كه ظالمانه به دفاع از زندگي بر مي خيزند اما

آن را بي شرمانه آتش ميزنند

آي قلبهاي خفته ي بر جاي مانده ي تاريخ

بيدار شويد

بيدار شويد و ببينيد اين دل هاي به خون نشسته ي مظلوم را


نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 17:6 توسط الهام|

سلام

من ترانه سرا نیستم ولی این ترانه به یک باره به ذهنم اومد

لطفا بی رحمانه نقدش کنید اما نه طوری که دلزده بشما

بازم ممنون از لطف همه ی دوستان خوبم

هنوزم ثانیه ها رو می شمارم

که ببینمت تو قاب پنجره

دور بشیم با هم از این فاصله ها

بشکنیم سکوت و توی حنجره

 

هنوزم دلم تو سینه می طپه

واسه لحظه های سخت انتظار

واسه روزایی که بی تو شب میشد

واسه وقتایی که بودم بی قرار

 

هنوزم همیشه چشمام به دره

تو بیای با کوله بار خاطره

تو بیای با یک سبد یاس سفید

تو بیای دنیا رو می خوام دوباره

 

هنوزم دلواپس شاپرکام

که به خونه ی دلم پا بذارن

حسرت دل خوشیا مو بشنون

بیانو اون رو به یغما ببرن

 

هنوزم بند دلم پاره میشه

تا که اسم تو رو نجوا می کنم

دوس دارم بیای دوباره پیش من

آخرشم تو رو پیدا می کنم

نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 14:32 توسط الهام|

چه کنم که با خیالت به دلم جوانه کردی

همه ی جوانیم را تو چنان بهانه کردی

به امید روی تو من چه قدر ستم کشیدم

که به جای هر نشانی به نتیجه ای رسیدم

تو صدای پای عشقی که همین بود نشانم

گله ای ز تو ندارم حس غایب نهانم

تو در آرزوی زخمی که زنی به جسم و جانم

و من آرزویم آنست مرهمی شوم که دانم

تو همیشه ماندگاری در سکوت لحظه هایم

که به یاد تو بمانم در همه نوشته هایم

به وفای عاشقانه به نوای شاعرانه

که تو را ز دل نرانم ای دلیل جاودانه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 1:1 توسط الهام|

توی این دنیای بی رحم که همش رنجه و درده 

دلا دور از همن این جا دل مردم همه سرده

چرا هیچ کس نمی خنده مگه جز گریه کاری نیس؟

وای چه صبری که ما داریم توی قلبا غباری نیس؟

دیگه هیچ مهربونی نیس میون زوجای عاشق

مگه چی گم شده این جا چرا هستن همه فارغ؟

همش جنگو همش دعوا همش غصه واسه فردا

کجاس عیش و پس کو شادی؟چرا سرماس به جا گرما

با تو هستم آی غریبه چرا این قد بی وفایی

نگا کن به آسمون تو تا ببینی بی ریایی

میدونی ازت چی می خوام یه جو غیرت واسه یارت

بیا و مردونگی کن وایسا پای این نگارت

نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 23:25 توسط الهام|

باز هم تکرار ایام کسالت بار شد

باز هم با رفتنت قلب و دلم بیمار شد

گفتی از سوز درون جانم فدایت ای عزیز

تا که رفتی آتشی در روح من بیدار شد

مثل طوفانی که ویران می کند هر محفلی را

اشک چشمانت غباری بر در و دیوار شد

خسته ام از آرزوهایی که هیچش راه نیست

شوق دیدار تو را من این چنین سربار شد

آسمان هم با زمین هم ناله و هم دل شدند

سوختم حتی زمان از دوریت بیزار شد

کاش غوغایی در این آشفتگی هایم نبود

عشق در رقص آمد و عقلم چنین بیکار شد

آه و افسوس آن که سرگردان شدم از عشق تو

باز هم این فاصله دیوار هر دیدار شد

نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 10:11 توسط الهام|

یادته یه روز می گفتی که تو قلب من اسیری

حالا که زندونی نیستی چرا از پیشم نمیری؟

توی قلب من یه بغض یه سکوت نیمه خورده

چه کنم که این همه غم همه ایمانمو برده

دل ما پر از امید بود یه روزی مثل ستاره

ما همون پرنده بودیم که بالش شکست دوباره

آسمونمون قشنگ بود صاف و افتابی و زیبا

واسه ی نفس کشیدن عالی بود تو خواب و رویا

ولی اسمون سیا شد توی بی کران یلدا

ظلم اومد شادی ها رو برد خوب دیگه نمیشه پیدا

پس نرو بمون تو قلبم تا با هم سرود بخونیم

برونیم دیو و از این جا با فرشته ها بمونیم

حالا تو میای بجنگیم با تموم این بلاها؟

تا رها بشیم از این شب تا طلوع کنیم ز فردا

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 12:54 توسط الهام|

وقتی نباشی اسمان رنگش سیاهست

چشمم همیشه بر در و اشکم به راهست

وقتی نباشی قلب من با درد و با غم

در اسیاب عشق تو گردیده هر دم

وقتی نباشی گل نمی خندد به رویم

یا غنچه ها بسته است این جا رو برویم

وقتی نباشی شادمانی اشنا نیست

داغ دل من از وجود من جدا نیست

وقتی نباشی حسرت دیدارت ای دل

با خود برم هر لحظه و منزل به منزل

وقتی نباشی این سکوتت مثل فریاد

در روح سرد من شود مانند بیداد

وقتی نباشی اینه در من شکسته

زنگار او در جسم و در جانم نشسته

وقتی نباشی هرم چشمانت نگاهم

دردی شود بر عالم و بر پای راهم

وقتی نباشی اری اری هیچ کس نیست

شادی و غم در دل نه و حتی نفس نیست

وقتی نباشی شرح حال من چنین است

مهر تو در محراب دل مثل نگین است

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 20:35 توسط الهام|

سال۸۹مبارک

عید است بساط سفره ی هفت سین را

بر روی هزار خاطره اذین کن

در خاطره ها غوطه ور و غمگینم

عید است فضای خانه را رنگین کن

ای ثانیه های کوچک و بی مقدار

ما منتظریم خوابمان نوشین کن

بر جای نشسته ایم و اشفته خیال

سخت است چنین خیالمان شیرین کن

با ارزوی سالی خوب برای شما دوستان عزیز


مادرم غم های تو بی انتهاست

قلب تو اکنده از مهر و وفاست

مادرم ای بهترین ماوای من

ای پناهی که پر از جود و سخاست

مادرم بی تو بدان در مانده ام

ای که ذکر تو همیشه یا خداست

خون دل خوردی چرا تو روز و شب؟

بر لبت هر لحظه و هر دم دعاست

عاشقم من عاشق روی تو ام

چهره ی تو جلوه ای از کبریاست

بی تو من هیچم عزیزم مادرم

ای طلایی که وجودت کیمیاست

می زنم من بوسه بر دستان تو

هرم دستت مملو از عشق و صفاست

سایه ی تو بر سرم ارام جان

تا ابد باشد که من را این شفاست

نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 14:44 توسط الهام|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت